پروانه‌ای پروازکنان از کنار رومپر سنجاب، که ایستاده بود و یک هستهٔ کاج رو توی دستش گرفته بود و دندون می‌زد، گذشت. پروانهٔ بسیار قشنگ و رنگارنگی بود. رومپر هسته رو انداخت و به دنبال پروانه دوید.
توجه نداشت که کجا داره می‌ره و به همین خاطر، محکم خورد به پسربچه‌ای که با نون‌قندی ساخته شده بود. پسرک با غرغر گفت: «مواظب باش. چیزی نمونده بود دستم رو بشکنی. من خیلی سست‌ام.»
رومپر به پسرک نگاه کرد: «چشم‌هات و دکمه‌های لباست از خامه‌ان. فکر می‌کنم خیلی خوشمزه باشی. دلم می‌خواد گازت بزنم و بخورمت.»
پسرک دوست نداشت خورده بشه؛ و به همین خاطر، فرار کرد. پروانه هم پریده بود. رومپر چکارکنه: به دنبال پروانهٔ زیبا بره، یا به دنبال پسرک نون‌قندی خوشمزه؟
تصمیم گرفت به دنبال پسرک نون‌قندی بره؛ چون احساس می‌کرد که گرسنه است و نون‌قندی هم به نظرش خوشمزه می‌رسید. به دنبال پسرک از کنار درخت بلوط، از کنار نهر آب، و از روی یک کپهٔ سنگ گذشت.
پسرک نون‌قندی از بلندترین درخت کاجی که اون دور و بر دیده می‌شد بالا رفت: «ها ها ها! رومپر، اصلاً نمی‌تونی منو بگیری. ببین، من این بالام!» اما پسرک نون‌قندی نمی‌دونست که هیچ حیوونی در جنگل نیست که بتونه به خوبی رومپر از درخت بالا بره.
رومپر که اون پایین ایستاد، پسرک نون‌قندی براش زبون درآورد و مخروط‌های کاج رو به طرفش پرت کرد. رومپر پرید روی تنهٔ درخت و با تمام سرعت از اون بالا رفت و خیلی زود، رو در روی پسرک نون‌قندی ایستاد.
پسرک نون‌قندی خیلی ترسید: «تو که نمی‌خوای منو بخوری، آره؟»
رومپر دستش رو به طرف پسرک نون‌قندی دراز کرد و اون رو توی دهنش چپوند و تا ذرهٔ آخر بلعید: «تا تو باشی که دیگه برام زبون دربیاری.» رومپر خندید و از درخت پایین رفت تا دوباره پروانه‌ها رو دنبال کنه.

by Margo Fallis

by Margo Fallis

ترجمه علی حسین قاسمی