روزی روزگاری، اژدهایی بود که در یک غار تاریک زندگی می‌کرد. اون می‌خواست کمی سوپ درست کنه، اما تنها چیزی که توی غار داشت، آب بود، که تموم روز … چیک … چیک … چیک … صدا می‌کرد. «فهمیدم! یک دیگ آب می‌برم پایین تپه و بعدش می‌تونم یک‌کم سوپ درست کنم.» اژدها دیگ سیاهش رو آورد و توی اون آب ریخت و برد پایین تپه. اونجا با چوب، آتشی روشن کرد و چیزی نگذشت که آب به جوش اومد.
یک دسته پرندهٔ آبی که داشتن از اونجا می‌گذشتن دیگ سیاه رو دیدن. یکی از اون‌ها گفت: «داری سوپ درست می‌کنی؟»
اژدها گفت: «بله، سوپ درست می‌کنم. سوپ سنگ. خیلی خوب می‌شه.»
پرنده گفت: «ما گرسنه‌ایم. به ما هم یک‌کم می‌دی بخوریم؟»
اژدها گفت: «هر کسی که یک چیزی بیاره تا توی سوپ بریزم، از این سوپ می‌دم بخوره.»
پرنده‌ها پرواز کردن و رفتن. یکی برگشت و ماری رو که به نوکش گرفته بود توی دیگ آب جوش انداخت.
یک پرندهٔ دیگه، عنکبوتی رو به نوکش گرفته بود و اون رو توی دیگ انداخت. خلاصه، چیزی نگذشت که همهٔ پرنده‌ها برگشتن و هر کدوم، چیزی به نوکش گرفته بود: هویج، قارچ، مارمولک، قورباغه، کندوی عسل، تخم اردک، و چیزهای دیگه. و همه رو توی دیگ ریختن.
اژدها آتش زیر دیگ رو بیشتر کرد و سوپ شروع کرد به جوشیدن. چه بوی خوبی می‌داد! وقتی که سوپ آماده شد، به همهٔ اون پرنده‌ها یک پیاله از اون سوپ داد و هر چی که موند، مثل مار و مارمولک و چیزهای دیگه، همه رو خودش خورد. و آخرش گفت: «این بهترین سوپ سنگی بود که به عمرم خورده بودم!»

by Margo Fallis

by Margo Fallis

ترجمه علی حسین قاسمی