حیوون‌های پارچه‌ای همه جای اتاق میندی پخش و پلا بودند. مامان در رو باز کرد و گفت: «میندی، این شلوغ پلوغی رو مرتب کن، وگرنه همهٔ این حیوون‌های پارچه‌ای رو می‌برم و می‌دم به کسی.»
میندی سرش رو از روی بالش برداشت و گفت: «من خسته‌ام مامان. بعداً مرتب می‌کنم.»
مامان گفت: «حرفم رو که شنیدی!»
میندی یک ساعت دیگه هم توی رختخواب موند و بعد لباس پوشید و از اتاق بیرون دوید تا با دوست‌هاش بازی کنه.
مامان رفت به اتاق میندی و دید که او اتاق درهم برهمش رو مرتب نکرده. یک کیسهٔ پلاستیکی بزرگ برداشت و اون رو پر از حیوانات پارچه‌ای کرد. بعد کیسه رو توی ماشین گذاشت و به یک مرکز خیریه برد و همهٔ اون‌ها رو به اون مرکز خیریه هدیه کرد.
وقتی که میندی به خونه آمد و به اتاقش دوید تا توپش رو برداره: «پس اسباب‌بازی‌هام کجان؟ مامان! اسباب‌بازی‌هامو چکار کردی؟»
مامان دَم در اتاق اومد و لبخند زد و گفت: «همونطور که گفتم، دادمشون به کسی. چون تو اتاقت‌ رو مرتب نکردی!»
میندی خودش رو روی تختخوابش انداخت و گریه کرد. به همین زودی دلش برای حیوونای پارچه‌ایش تنگ شده بود. بعد از چند دقیقه اشک‌هاش رو پاک کرد، و در همین موقع بود که یک چیز قهوه‌ای و پشمالو رو پشت کمدش دید.

– «بانی، مامانت دلش برات تنگ شده بود!»
میندی، خرگوش پارچه‌ای رو از پشت کمد بیرون آورد و بغلش کرد.

byebye-stuffed-animalsاز اون به بعد، میندی، بانی رو توی جای خودش می‌خوابوند و روی زمین نمی‌انداخت و وقتی که مامان ازش می‌خواست کاری بکنه، به سرعت اون کار رو انجام می‌داد.

by Margo Fallis

by Margo Fallis

ترجمه علی حسین قاسمی